صفحه ها
دسته
توجه
دختر پرستار زیبای مسیحی(5مطلب)
{ یتیم نوازی ممنوع ؟نماز.دعا. آش رشته.غیبت آزاد}
www.qaraati.ir
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 47387
تعداد نوشته ها : 48
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
پادگان شهید ......... اعزام مشمولین به خدمت  19/12/87

به بهانه اعزام مشملین به خدمت   (اعزام به جبهه)

آنگاه معلمی مهربان به آن پیر مرد رفت و می گفت  در دستت همان سربند یا زهراست  پیر مرد گفت ببخشید آقای معلم با شما هم سفر هستیم واو گفت آری .اری او معلم مدرسه پسر پیر مرد بود وبار ها همدیگر را دیده بودند . دیگری سربند یا حسین را می گرفت سربند ها همه با یک سربند که توسط گروه  برون مرزی بسیج به ضریح امام حسین مالیده شده بود تبرک شده بودند  مردانی شجاع وبی ادعا سخت کوش کارگرو دهقان ومحصل ومعلم همه وهمه در کنار هم  با شعار عاشقانه ما می رویم به جبهه امام تنها نماند . یکی یکی گام های خودرا بر رکاب اتوبوس می گذاشتند در حالیکه رکاب اتوبوس به پایشان بوسه می زد وزمین در زیر پایشان می لرزید کوها به استواریشان غبطه می خوردند ودریا از طلاطم آنها آرام می شدند اراده ای به بزرگی دنیا  به بزرگی عشق به خمینی  سوار بر اراده قوی بسوی عشق با سربند های رنگارنگ وکیف های ساده وسبک سبک بار فارغ از همه چیز فارغ از رنگ وریا فارغ از ماشین وخانه فارغ از درجه وجایگاه فارغ از گرفتاری روزمره آنان تعلق خاطر به جای دیگری داشتند به تکلیف عمل می کردند از اهواز به بعد تا نزدیک دشمن خدمت می کردند در شلمچه وهور زندگی می کردند  اتومبیل های صفر آنان همان پوتین هایشان بودند نفر برهای راحت وآخرین مدل.  مدال ودرجه آنان ترکش  وتیرهایی بود که به آنان  اصابت می کرد سنگر هایشان  ویلای آنان بود وایرانیت حلبی روی سنگر پلاژ کنار دریای آنها  همه چیز داشتند   وبه چیزی نمی اندیشیدند. همسران خواهران ودختر هایشان درون منزل آرام وآهسته گریه ودعا می کردند نگران وگوش به مارش های عملیاتی پخش شده از رادیو صبور  تنها سر به فرمان .فرمان امام ودل به رقم خوردن سرنوشت مجروح یا شهید شدن اسیرو مفقود شدن . راهیان عشق یک یکی  بدون نگاه به پشت سر  جلو اتوبوس پارچه نوشته بزرگ  مقدس آنها را نشان می داد سپاه مهدی سپاه محمد سپاه ...  همه سوار اتوبوس شدند با صلوات مدا حان وشعر های عاشقانه  اتوبوس حرکت کرد بدون آنکه کسی در کنار اتوبوس باشد مگر تعداد کمی از پدران  یا مادران که قرآن به دست آنجا ایستاده بودند تا جگر گوشه خودرا بدرقه کنند  با گردش اتوبوس وحرکت تویوتای حامل بلند گو وسرودها ونوحه های حماسی آهنگران.   پرچم های رنگارنگ از پنجره های اتوبوس خارج می شد سربند ها ی رنگی هم نمای دیگری به حرکت آنها می داد اما دل همه آنها بیرنگ بود  اتوبوس ها از شهر می گذشتند واز شهر ها می گذشتند تا حماسه ای دیگر را تقدیم این ملت کنند آنها می رفتتد تا ما بمانیم تا درجه وجایگاه بگیریم تا پارتی بازی کنیم حقوق همدیگر را ضایع کنیم  وصله بچسبانیم تهمت بزنیم از حق دفاع نکنیم خویشان وفرزندان خودمان را بکار گماریم  وآنچه نگفتنی است آن کنیم آری ما حق آنهارا ادا کردیم ما راه آنهارا ادامه دادیم ما به عقاید آنها احترام گذاشتیم ما آنهارا فراموش نکردیم ما با یاد آنها زندگی می کنیم  اما در زبان  اما در نگاه دیگران چه اما در نگاه آن رزمنده بی مسکن  بیمار با خانواده واعصاب ... با بدن شیمیایی با عوارض بعدی جنگ با عوارض بوجود آمده برای فرزندش با همه همه همه دردهایش آنگاه که پزشک معتمد فلان مکان می گوید خودش را به مریضی زده با آن همه پرونده از شهید کلانتری  اهواز تا  شهید بقایی تا بیمارستان شیراز .

آهای بتو هستم !...

ادامه دارد...
 
دسته ها :
دوشنبه نوزدهم 12 1387
X